این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید.

پیرمرد از قبل از عید گفته بود که دیگر ماندنی نیست. چون به سن برادر مرحومش (پدربزرگم) رسیده.

پیرمرد عوض هر چه مال که نداشت، مهربانی داشت.از همان دو سال پیش فروردین دیگر ندیده بودمش.

پررنگ ترین خاطره ام هم بیست و پنج تومنی ها نویی بود که عیدی میداد و اینکه همیشه سر به سرش می گذاشتیم که ته ریشش موقع دیده بوسی در صورتمان فرو می رود. از همه دوست داشتنی تر، تخم مرغ هایی که خودش برای همه ی بچه ها رنگ میکرد:هر سال، عید یک سکه و یک تخم مرغ رنگی.

 

آخرین عکسی که از او گرفتم در مراسم سوم پدربزرگم بود کنار برادر دو قلویش. داشت گریه میکرد.

برای همه "عمو تقی" مهربانی اش ماند. 

خدایش بیامرزد. 

/ 3 نظر / 29 بازدید
مهر

خدایش رحمت کند و با اولیا محشور نماید.تسلیت من را بپذیر خانوم دکتر!

فائقه

سلام به طور اتفاقی داشتم یرای درست کردن پوستر مقاله توی نت سرچ می کردم وبلاگت رو دیدم از نوشته هات خوشم اومد یعنی راستش رو بگم اولین خطوط رو که خوندم توشون خودم رو دیدم که ازش مدتیه دور شدم فراموشش نکردم ولی زندگی مجبورم کرده از خودم دور شم و اونم خیلی زیاد موفق باشی بازم برات می نویسم