نگاه می کنم

اینجا برای من حکم خیلی چیزها را دارد.  نه اینکه بگویم برایش شخصیت قایلم و ازین جور حرفها ولی خب.... 
از جایی به بعد در زندگی آدم خبرها حاد نمی شوند.  من تقریبا این حد را رد کرده ام.  ذوق زدگی برایم پیش نمی آید به معنای واقعی.  
سه شنبه صبح سفارت بودم بعد یکماه و چند بار رفت و آمد آقای مسئولش بهم گفت ویزا نداده اند و من نگاهش کردم و چند ثانیه مکث کرد و گفت شوخی کردم داده اند میخواستم عکس العلمتونو ببینم که نداشتین. 
در تشریح مهم بودن این سفر برایم همین بس که بلیطش را مجبور شدم یک میلیون و دویست هزار تومن گرانتر از آنچه باید بخرم. 
چنین آدمی شده ام که کلا نگاه میکنم حتی در بذترین و بهترین ها. 
پی نوشت:این مسئله استثنایی دارد آن هم از دست دادن عزیزان که خدا نخواهد برایم ان شا الله. 

/ 3 نظر / 65 بازدید
سمانه

مبارک باشه دکتر حالا چرا انقدر گرون؟

لیلا

سلام گلدختر!خوبی؟ راحت رسیدی؟ ..دیشب داشتم فکرمیکردم اگه چهارشنبه وسط سالن ایستگاه قطار تعارف نمیزدی که کارتن داروها رو روی کیفت بگذارم!عمرا موقع نماز با گوشه چشمم نگاهت میکردم تا ببینم همونی یا نع!و دستت رو بگیرم توی دستم و بهت با لبخند بگم قبول باشه! وبعد هیچوقت شاید اینطوری نمیشد...