عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

در روز حماسه!( من ٍ من برای خودم)

يک لحظه بيشتر نمانده است. اين را بخاطر بسپار!

غرق شوی ديگر من هم صدايت را نمی شنوم.

مطمئن باش باز هم انسانی اگر لحظه ای کمتر بينديشی. حتی به نينديشيدن!

آره عزيز هنوز من راههای خيال را ببند. باور کن اين طور بهتر می شود بود! راحت تر می شود بود!فقط بودن و شايد خوب بودن. نه! بهتر بودن. آخر خوب بودن معنا ندارد!

 خواستی گوش می شوم برای حرفهايت! ولی اگر نخواستي حرف بزنی با من ديوار که هست. با آن حرف بزن! اصلا با خودت حرف بزن. ولی بگو ! حرفهايت را نگويی مثل من زود پير می شوي. هر چند الان هم پير شده ای ! حتی بيشتر از آنچه فکر می کردم.

   + مائده ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()