عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

السلام عليک يا علی بن موسی الرضا

مشهد بودم اين چند روز را. آقا احضار کرده بودند تا گوشمان را شايد بپيچانند.

.

.

.

گفت :دقيقه ای زندگی کن. اگر اينقدر به آينده فکر کني، زود پير می شوی.گفت اينقدر بيشتر از آنچه،بايد نفهم. کمتر فکر کن .گفت به خدا کمتر فکر کنی از انسانيت نمی افتی! گفت آدمها را به عنوان موضوعات مورد مطالعه نبين . بررسيشان نکن که بعداً نتوانی دوستشان بداری.

گفت من را ببين و درس عبرت بگير. با همه چيز درگير نشو. از کنار برخی هايش بگذر و بپذير که جز اين نيست. گفت سناريوی خودت را بگو. خواستی برای بهتر شدن دو تا هم جمله ی فی البداهه بگو.همين و نه بيشتر!!

آخرش هم گفت هر چقدر از حرفهايم را خواستی قبول کن. نه همه اش را!

نمی دانم اصلاً من فکر هم می کنم که اين شرايط را داشته باشد!

   + مائده ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٥
    پيام هاي ديگران ()