عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

سرت  را به سوي آسمان بلند کن و نگاهت را در بي کراني عظمت خالق خويش رها کن تا وسعت زندگي را ببيني. و گوشهايت را به صداي افسوس کساني بسپار که بي هيچ اندوخته و تحفه اي رخت بربسته اند و به سوي معبودي مي روند که سالها از آن غافل بوده اند.

و ببين که چقدر زود دير مي شود و زمان زندگي کردن چقدر کوتاه است.پس تنها دل به معبودي بسپار که پايدار است و بدان که نهايت هر بودني اتصال به اوست.

و با چشم دل ببين و با پاي احساس گام بردار که زندگاني آنچنان زيباست که نتوان وصف کرد و دنيا سراسر زيباييست.

و تو دنياي خويش را با آبي آسمان رنگ کن تا چون آسمان بي کران و صادق باشي.

   مي بينيد بانو ، بعد از 8 سال هنوز اين نوشته را که شما برايم نوشتيد، حفظم. هنوز يادم هست که سال بعدش برايم نوشتيد :سکوت و سکون ازموجود عزيزي به نام مائده چيز عجيبي مي سازد.کجاييد که ببينيد من ساکن نيستم.ولي ساکت شده ام.

عجيب شده ام و غير قابل پيش بيني .حتي براي خودم!

.

.

.

چه خوب که قرار است با بچه هاي مدرسه(همکلاسيهاي قديم و همکاران اخير) برويم مسافرت و چه بهتر که قرار است برويم پابوس آقا. (به غريبی قسم نمی دانم چه بگويم جر اينکه خوشحالم.)

 

   + مائده ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()