عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

 آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم.همدمی نیست.همواره چون من نه، فقط یک لحظه خوب من بیندیش ، لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست.من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم .شاید برای من که همزاد کویرم ،شبنمی نیست. شاید برای زخمی که می پوشم ز چشم شهر در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست.

شاید و یا شاید و هزار شاید دیگر. اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست.

.

.

.

این روزها سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست.

این روزها زیاد راه می روم و زیر لب می خوانم : دوستان پراکنده غمگینم ، یادتان بخیر!

این روزها زیاد یاد جمله ای می افتم که عزیزی می نوشت:خسته ام از همدردی مسمومتان!

این روزها ستاره ها یک به یک خاموش می شوند. تاریک تاریک!

این روزها فکر می کنم چه خوب که باد نمی آید که نقابا رو ببره به آسمون!

این روزها زیاد به خراشهای زودرس فکر، فکر می کنم.

این روزها سکوت سایه سنگین شده.

این روزها واژه های جوان هم پیر شده اند.

این روزها تشنه م برای یک صحبت طولانی.

این روزها دل تنگم برای رفتن.

این روزها م وادارم می کند ...

شاید این روزها در من هزار بغض نهان گریه می کند!

شاید این روزها تب کرده ام. هذبان می نویسم!

 

   + مائده ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٧
    پيام هاي ديگران ()