عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

انگار روزها هم سنگین شده اند. از هر کدامشان چیزی در وجودم رسوب می کند. هر روز که می گذرد ، چگالتر می شوم. پایین تر می روم. نمی دانم در چه ، ولی هر روز بیشتر فرو می روم.جنس این ایام چیست که روزها بی خیالم می کنند و شبها بی قرار؟!

همانی که قرار است تنهایم نگذاری راه بر من بنما که تنها مانده ام در این نمی دانم چه ...روزگار؟! ....

 

   + مائده ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۳
    پيام هاي ديگران ()