عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

 

گفت غلط است این هدف،ولی...

شنید: چرا؟

گفت :جواب نمی دهد.

شنید:تا حالا که جواب داده.

گفت: خدمت به خلق چه؟

شنید : حالا من این کار را نکنم و بقیه بکنند. تازه این مال بعدهاست.

 

گفت

 

شنید

 

گفت

 

شنید

.

.

.

 

گفت : به خدا توکل کن.

احساس کرد که بی معنا تر از این حرف برایش الان نیست.

گفت خودش کمک می کند.

صدای پوزخندی آرام را شنید.

فکر کرد این پوزخند یعنی بی فایده بودن تمام این گفت ها و شنید ها! فهمید عمیق تر از اینهاست این چاه کنده شده!

   + مائده ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()