عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

نمی دانی چقدر سخت بود .

هنوز صدای هق هقش می آمد و من برایش حرف می زدم.دل داریش می دادم و او تنها گوش می داد و آرام می شد.من کلمات را پشت سر هم ردیف می کردم و دلیل می آوردم.حتی فریاد می کشیدم و او ساکت بود.حتی تر پرخاش می کردم و او باز هم چون فرزندی که می داند پرخاش پدر از سر لطف است و مهر ، باز هم بی صدا گوش می داد.

  ولی نگاهش می گفت که نیاز دارد به این سخنان.

  نمی دانی آرام ! وقتی نگاهم می کرد ، چشمهایش خبر از آرامشی می داد که درونش جاری شده بود . آن هم با سخنان من. همان کلام برخاسته از دلی پریشان و مشوش. برخاسته از طوفانی سهمگین .

  اگر می دانست چه تموجی دارند افکار و احساساتم ، اگر می دانست پشت هر کلمه چه بغضی پنهان است و بر دوش هر حرف چه بار سنگینی، شاید تاب نمی آورد قرار مرا در آن لحظات!

  آرام، حسودیم می شد به آرامشی که او از ورای گفتگومان به آن می رسید. دوست داشتم من نیز برای لحظه ای چشنده ی آرامشی واقعی باشم.

وقتی می خندید بعد از آن اشکها،نمی دانستم چه بگویم:خوشابحالش که چنین ساده شاد می شد؟ و یا ...

  می دانی آرام ؟ حالا فقط یک چیز را باید بخاطر بسپارم : او نیاز دارد که تنها دیوارهای محکم سد را ببیند و هیبت آن را لمس کند و نباید از خروش پشتش حتی آگاه شود . او نیاز دارد که تنها نسیمی بر گونه ی خود حس کند .وزشی مهربان. تا وحشت نکند و باز آرامش را نزدیک احساس کند. هر چند آرامش او با آنچه مرا سرگشته ی خویش کرده است تفاوتی دارد بس ناگفتنی.

 

   + مائده ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۳
    پيام هاي ديگران ()