عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

   همیشه تشویقش می کردم . همیشه . ولی این دورنمای قضیه بود. تا وقتی که بیشتر آشنا شدیم و شدم سنگ صبورش. ندیده بودم کسی اینقدر استریل بزرگ شده باشد که گاه با تمام ذکاوتش هم معنی ساده ترین تعاملات را نفهمد. و وقتی که تو معنی این تعامل را برایش بگویی تعجب کند.

   تمام مشکلات برای این بود که او در محیطی بزرگ شده بود که گلیمش را خودش بیرون نکشیده بود. همیشه با یک پشتوانه قوی به نام پدر و مادر با آدمها ارتباط برقرار کرده بود و همه چیز را در ارتباط با آنها تعریف می کرد. ولی این جا اجتماع بود و او حالا بدون پدر و مادرش در این محیط جدید قرار گرفته بود.

   او همیشه با آدم های خوب سرو کار داشته و هیچ وقت معنای دیگری جز خوبی در برخوردهایش ندیده بود و همین باعث شده بود تا حالا با کسی برخورد نداشته باشد و همیشه با تمام آدمها (حتی آنها که ارزش احترام ندارند ) محترمانه و مهربان سخن بگوید. هر چند کاملا جدی. و در طولانی شدن و نزدیک تر شدن ارتباطات این عطوفت از پشت آن جدیت آشکار شود و کار خراب شود . و حالا او می فهمید که باید برخوردی محکم کند و باز نمی توانست . چون هم بلد نبود و هم اینکه به عاقبت کسی فکر می کرد که دیگر پا را فراتر از حد جلو آورده بود. می ترسید او شکست بخورد!

   باید به او یاد داد که همه آدمها ارزش دل سوزی و مهربانی ندارند. باید بفهمد که او مسئول تمام اتفاقات اطرافش نیست. باید یاد بگیرد همیشه آرام بودن خوب نیست. گاه طغیان لازم است که افراد خود بفهمند که دیگر بس است.

 دوست عزیز می بینی چقدر فرهنگ آدمها در زندگی سایرین موثر است؟

 

 

   + مائده ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۳
    پيام هاي ديگران ()