عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

   سلام مهربان. خوبی عزیز؟ برای تو می نویسم. تویی که بی شک بخشی از گذشته و حال و آینده ام را به تو مدیونم و تمامش را به خدایی که تو را وسیله ای در این راه قرار داد. برای تو می نویسم. برای تویی که دیرگاهیست کلمات را فراموش کرده ایم و کار را به نگاه ها سپرده ایم تا سخن بگویند با هم،از راز هایمان،از شعرها ، از اندرزها . از همه چیز. ولی... پاک سخن بگویند بدون آنکه حتی به کلمه ای یا حرفی آغشته اش کنند و حرمت نگاه را پاره کنند.

 مهربانم ، نمی دانم چطور باید باز از تو تشکر کنم.آخر این کلام،ثقیل است برای آنچه من می خواهم به تو بگویم.

        آه! ساجده ی خوبم، هنوز هم دلتنگ می شوم ، زیاد هم دلتنگ می شوم برای تمامی لحظاتی که من و تو با هم پشت یک میز می نشستیم و درس می خواندیم . شعر می خواندیم و مسئله حل می کردیم و می خندیدیم .

   برای تمام آن لحظاتی که حافظ می خواندیم و مولوی حفظ می کردیم و با تک تک بیت های عراقی کیفور می شدیم . برای آن مناظره های ترک شیرازی . برای آن ترجیع بند وحشی و اشعار عاشقانه ی سعدی . برای شیرین و فرهاد شعرش. و بیشتر برای آن مصراع که: من از آن روز که در بند توام آزادم...

برای تمام آن سخنرانیهایی که به نوبت گوش می کردیم و برای هم تعریف می کردیم.

   کاش باز هم آن لحظات تکرار می شد. رفیق دیرین ، کاش باز هم با هم بودیم و باز هم پشت یک میز می نشستیم ولی خوب، حکمت است و او خواسته چنین باشد.

راضیم به رضایش.

   دلتنگ شده بودم . برای تو و برای تمامی آن لحظات. هنوز هم باید هر روز برایت دعا کنم. چون قرار بود هر زمان یادت بودم برایت دعا کنم. و من هر روز برایت دعا می کنم و این روزها بیشتر.

می دانی که چرا .

قربانت : مائده.

مهر 83

 

   + مائده ; ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()