عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

    خسته ام. آنقدر که ديگر بوي ياس مستم نکند. آنقدر که ديگر طراوت گل سرخ  شادابم نکند. خسته ام .آنقدر که ديگر با باد حرف نزنم ،به بلنداي سرو نگاه نکنم، آنقدر که ديگر به هيچ نادرستي اعتراض نکنم و از هيچ درستي دفاع نکنم.آنقدر که حتي کلمه ي تکليف و حتي تر سنگينيش ( به قول آقاي منظم ) را از دوش بردارم.         

   خسته ام. آنقدر که بي دليلِ اتفاقات را پذيرا باشم. آنقدر که حتي .... آنقدر که دلم بگيرد. و آنقدر که آسمان و ابرهايش هم مرا نشناسند.

 

   + مائده ; ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()