عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

زنهار شود کوک دوباره دل این ساز

میگفت الان که از 25 سالگی گذشتیم جزوشون حساب میشیم.

"بزرگان" رو می گفت.

گفتم به من نمیخوره. جوهرش باید تا الان جمع میشده. تا قبل 25.

"بزرگی" رو می گفتم.

میگفت من زیاد دارم. یه کمیشو میدم به شما.

"جوهره"  رو میگفت.


گفتم: این جوهر، پیوندی که باشه پس میزنه تن آدم. آدمیزاده دیگه. ی جوری ساختنش که خودی و غیر خودی داشته باشه.


"بزرگی" رو می گفتم.

   + مائده ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
    پيام هاي ديگران ()