عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

    حالا می توانم بگویم اردیبهشت خیلی هم بی روح نبود. این هم به مدد اردویی که فارغ التحصیلان دوره 9 برگزار کردند. آنقدر شیرین بود که نمی دانم از کجایش بگویم. از کوه ، از رودخانه و امامزاده ، از اینکه آب داشت زهرا را می برد. از اینکه از عرض رودخانه رد شدیم از توی آب، از اینکه فائزه به درخت گیر کرده بود و اگر نمی گرفتیمش می افتاد و آب می بردش.از هندوانه ای که خوش مزه ترین هندوانه عمرم بود. . . 

    هر لحظه اش برایمان خاطره بود. آن هم برای ما که پیش دانشگاهی هم فشم نرفتیم و تنها اردوی آن سال مشهد بود.( که آن هم به یاد ماندنی بود.)

    اردوی دانشگاه این طوری نمی شود. اصلاً دانشگاه این طوری نمی شود. آخر ما 7 سال با هم بزرگ شده بودیم. و عده ای هم از 4 سال در این جمع بودند.

    به هر حال بعد از این چند ماه این اردو خیلی شیرین بود. حتی شیرینتر از شیرینی تولد

 هجده سالگی ام!!!!!!

 

   + مائده ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()