عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

من مثل صبرت کشنده، مثل غرورت عمیقم*

1.آبان شده و من فاصله ای دو هفته با تجربه ای دارم که از اخرین بار آن 9 سال گذشته!

2.حس های خوب و حس های بد مثل میوه های بازار تره بار شده اند که کارگرش نمی گذارد جدایشان کنی. 

3.بعد از مدتها حس بزرگ شدن کردم دوباره! یاد آن معلم عزیز بخیر. هر چند مثل بارهای اول دیگر نمی ترسم، هول برم نمی دارد و فکر نمی کنم که اتفاق عجیبی رخ می دهد.

4. دیشب در دیالوگ جالبی، مربوط به من ولی بین دو نفر دیگر، اولی گفت دوباره میخوای درس بخونی؟ 6 سال؟ دومی گفت مگه چند سالشه؟ و من یادم افتاد مثل نه سال پیش نمیتوان خیلی خیلی هم سرخوش بود.  آن موقع هنوز 18 سالم هم نبود و حالا .... داشتم فکر می کردم بگم اگه خدا بخواد ولی کلا مهلتی برای حرف زدن من پیش نیومد :)

5. دشنام و دشنه به جانت این گونه آتش نمی زد... آن ها اگر شعله بودند، من جنگلی از حریقم*

 

* از کتاب شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری... دکتر مژگان عباسلو

   + مائده ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٤
    پيام هاي ديگران ()