عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد

در کمد دیواری را باز کرده ام، دنبال چیزی بگردم که 6 ماهیست به کارم نمی آمده. باید کلی کیسه کاموا را جابجا کنم.

با همه کارهایی که دارم کیسه ها را باز می کنم. کامواهای مشکی که هنوز ده کلافشان باز نشده برای مانتویی که حس بافتنش نبود و کلا 60 سانتش را بافتم فقط.

 

کامواهای خاصی که برای بافتن شال گردن خریدیم با زهرا ولی خیلی خوب از آب درنیامده بود.مامان زهرا بی خیالمان کرد از بافتنش! شاید هم هیچ وقت نخواستم ببافمشان. هنوز ترکیب کرم و طوسی اش را دوست دارم. شال این رنگی خیلی شیک می شود.

کامواهای ظریف قلاب بافی ام که خدا کند شبیهشان پیدا شود در حسن آباد برای روتختی ای که 2 تا از 9 مربعش را بافتم و وقت نکردم بقیه اش را شروع کنم. ترکیب صورتی و بنفش. هر بخش 9 تا مربع قلاب بافی شده است با طرحی خاص از 9 رنگ!

این را تا آخر امسال می بافم. مطمئنم. 

یک توپ کوچولو از کاموای اولین شال و کلاهی که بافتم دو سال پیش هم مانده.دو ماه پیش یک گل 6 پر هم برایش با قلاب بافته ام که گوشه کلاهش بزنم. وقتی چمدان لباسهای زمستانی را دربیاورم حتما این را بهش می زنم.

هر کاموا خاطره ای دارد.

دلم برای مهشید تنگ شده. همان دوسال پیش با هم شروع کردیم به بافتن شال. اون قهوه ای بافت با تک پیچ من رنگی رنگی بافتم با طرح مربع های 10 در 10!

این کنکور لعنتی که بگذرد حتما دعوتش را برای یک گردش تمام عیار دوتایی می پذیرم.  

   + مائده ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱
    پيام هاي ديگران ()