عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

شب نعمت است

مهر 77 من سیزده ساله بودم. کلاس سوم راهنمایی.همان زمان هپت هپت هپتاد و هپت. همان موقع ها اکسیژن هم داشت شبکه دو.

"دیم لخ" یا همان نیم رخ برنامه ی نوجوانی ما دهه شصتی ها بود.  من حرف اول و آخرش را دوست داشتم. وقتی آن در رو به نور را نشان میداد. یا روی کاسه سفالی آب  و نمای بسته اش چیزی میخواند. شاید همان شد که بهترین نوشته هایم در برنامه هایی که نویسنده شان بودم حرفهای اول و آخر از آب درآمدند. بعدترش نیم رخ به فرزاد حسنی رسید. پیش دانشگاهی بودیم آن موقع. یادم هست با همه خر خوانی های پیش دانشگاهی گاهی به یک ربع آخرش می رسیدم.

بعد ترش هفتایی ها و متن آخرش من را به رادیو جوان کشید. اولین خاطراتم برمی گردد به ریحانه سعیدیان و عطیه نجفی. (چند روز پیش دیدم ریحانه جایی درس می دهد. احتمالا از همین چیزها.)

نرگس فتحی و برنامه صبح های رادیو جوان.

حامد جوادزاده و سفید مثل شبش. (قبل ترش با یک برنامه جنجالی سیاسی شناخته بودمش در عصرهای رادیو جوان)

و مجتبی آذری که آلبوم عکس نی نی هایش معروف بود. همه برایش عکس می فرستادند که آلبومش کامل شود.

اولین جلسه ی همه ی ماها در مجله راه موفقیت  را خوب یادم هست. و پیاده رفتیم تا هانی. ناهاری خوردیم به یاد ماندنی. حتی یادم هست نرگس کشک بادمجان خورد!!

 

حالا این سه نفر احتمالا با آدمهایی که من نمیشناسمشان دارند برنامه ای می سازند برای نوجوان ها.

فکر کنم این هم میتواند آغاز یک پرش باشد. مثل نیم رخ.

شش تاییا برنامه ی آنهاست. مثل قبل ترها شده ام. رسانه ام اینترنت است الان. ولی اهالی نوجوانی حتما چیز خوبی خواهند دید.

یک نکته ای که توجهم را جلب کرد دکور بود. تقریبا خالی بودنش.

الان که دارم اینها را تایپ می کنم خاطره کلی جلسه شکرخند آمد توی ذهنم! یاد خانم قیصرخواه افتادم. خدا رحمتشان کند. و یاد کلی چیز دیگر.

عید مبارک.

 

 

   + مائده ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٦
    پيام هاي ديگران ()