عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

الهی پیر شی یا فوبیای پیری

بزرگترها همیشه برایمان دعا می کنند: الهی پیر شی. الهی عاقبت به خیر شی!

 

1. دارم می روم درمانگاه. دیر نشده هنوز. تلویزیون مستندی از روزهای آخر زندگی دکتر شهیدی نشان می دهد. حرف به نوه هایش می کشد که همکلاسی و هم مدرسه ای من بودند. اما باز حواسم می رود که این آدم روزهای آخر زندگی حتی نمی توانسته اسم و کار بچه هایش را به یاد بیاورد.

 

2. دارم رد میشوم از جلوی تلویزیون. روزهای آخر زندگی دکتر قریب را نشان می دهد. حتی نمی توانسته تنهایی راه برود. حس تلخ از کار افتادگی.

 

3. فیلمی می بینم. متخصص جراحی به شاگردش می گوید: روزهایی می رسد که تو می دانی دیروزهایت بیشتر از فرداهایت بوده. میگوید که او را نهایتا تا دو سال دیگر از کار برکنار می کنند. و دیگر از زندگی حرفه ای دور خواهد شد.

You get to a point in your career or your life when you realize you got more yesterdays than tomorrows and that realization is hard for a man.

4. دوست عزیز دارد می گوید که مادرش آلزایمر گرفته و نام خیلی چیزها یادش می رود.مادرش پرستار قابلی بوده. از انها که حالا که نوه اش پرستار شده، هنوز به نام مادربزرگ می شناسندش.

 

حس می کنم دوست ندارم به حس از کار افتادگی برسم. حس اینکه برای راه رفتن یا رد شدن از جوی باید دستت را بگیرند. حس اینکه به درد نمی خوری. حس اینکه محتاج شده ای. قبل تر از آن حس اینکه از دور زندگی و کار خارج شده ای!

   + مائده ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٦
    پيام هاي ديگران ()