عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

حال تو هم شانه میخواهد مثل موهای من. اما دستی نیست برای هر دو!

ما از همان ابتدا از اهالی باران و هوای دلهره بوده ایم.

راه ما هیچ گاه به سایبان و سرپناه نمی رسید.

ما به نگاه شکسته ی آینه هرگز گمان نیک نبرده بودیم . کلام ما همیشه بیشتر از هزار تکه شدن در آینه ای خرد برایمان ارزش داشت.

ما که کنار هیچ دری حتی به انتظار ننشسته بودیم و کلونی را جز پس از گشوده بودن دربی به دست نگرفته بودیم، ما که به سادگی کلماتمان سوگند می دادیم همگان را، ما چرا باید از پی این همه قصه، سطرها را قسم بدهیم که بیدارمان کنند از این خواب بی امان؟

 

حالا ما فکر می کنیم مثل شب که به ماه، مثل برگ به اولین قطره شبنم، مثل دریا به موج، مثل واژه به سطر، مثل سیمرغ به قاف و مثل سکوت به شکسته شدن.

 

حالا همه پنجره ها بسته هم باشند، ما صدایمان در گوش روزها می ماند. 

ما خاطرمان مکدر هم که شود، چشم هایمان رو به فردا نگاه می کند.

ما زمستان را به انتظار سفیدی برف صدا میزنیم.

 

 

 

 

 

 

   + مائده ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢
    پيام هاي ديگران ()