عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

این نیز خواهد گذشت!

روزهای سختی ست یا ناشکرم؟
نمیدانم
کار که خیلی هم به رونق نیست به مصلحتی حتما
.
درس که هر روز ترسم از پایانش بیشتر می شود و حتمی از کمی توکل است حسی مثل این
.
.
زندگی که نمیدانم دارم چطور پیشش می برم .
سوال میکنم این روزها، زیاد.
.
از هر که فکر میکنم موفقیتش را باید بررسی کنم و یا درسی باید بگیرم.
.
.
فکر ، تشویشناک ادامه دارد.
گاهی تا سالهای آتی کار و زندگی را فرض میکنم و بررسی و گاه تا همین دو روز بعدرا مثل یک مات و گنگ، نمیبینم!
.
از چیزهای بی ربط به مهم ترین مسائل حیات می رسم و از مهم ترین مسائل به گوشه های بی ارزشی پرت می شوم در کسری از ثانیه.
.
.
زهرا امروز ذهنش بهم ریخته بود مثل من! وسط یک حرف تا ته حرف دیگری می رفتیم و یادمان میرفت. انگار این پریشانی فکر هی منتقل میشد بینمان.
.
.
جای بعضی حرف زدن ها و برخی سکوتها را باید عوض کرد؟

   + مائده ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠
    پيام هاي ديگران ()