عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آن دیوانه مرده است*

یک روزهایی بود که دلم میگرفت میومدم اینجا فارغ از هر برداشتی می نوشتم خسته ام، می نوشتم کلمه ها کفاف حسم را نمی دهند. می نوشتم که خرابم و خرد!

حالا اینجا خیلی از سنش گذشته و من هم. حالا اینجا یاد گرفته که ساکت باشد و من هم.

حالا یاد گرفته زبان در کام نچرخاند و من هم.

فقط نمی دونم چرا حالا حتی دیگر قلمم هم نمی نویسد، نه اینجا که هیچ جا! از اون کوتاه نوشته هایی که خوراک متن پایانی برنامه ها بود خبری نمی شه.

کلمه هایم هم یاد گرفته اند آبروداری کنند و دردشان را قورت بدهند.

روزهایی بود که ....

رها شده ام... رها شدنی!

عارفه یکبار نوشته بود: هیچ چیزش همیشگی نیست....زندگی را می گویم.

راست نوشته بود.

 

*تیتر: از شعری گرفته شده

   + مائده ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٥
    پيام هاي ديگران ()