عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اولین شب زمستان

فکر کن از تمام رسم و رسومات یلدا فقط یک سنت را رعایت کنی و آن حافظ خواندن باشد.

بعد تر فکر کن تنهایی بروی سراغ حافظ، بی هیچ آدابی.بگویی بسم الله. بازش کنی و بیاید:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

.

بعد حق مطلب این است که تا دیروقت بنشینی فکر و خیال کنی! آنقدر که فردا صبح توی همه جلسه ها 5 دقیقه یکبار خمیازه بکشی و بهت بگویند چرا چشمهایت گود افتاده!

 

حق مطلب این بود که دیشب دلم میخواست بپرم توی بغل حافظ! نعوذبالله نه اینکه اسلام به خطر بیفتد ها! نه! فقط می خواستم ابراز تشکری کنم از این همه حسن نیت!

   + مائده ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()