عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

چه بنویسم سوده ؟!

روزهایی بود که اینجا می شد مامن. می شد جایی برای درد دل..یادداشت روزانه و ...

ولی امروز.... یا بواسطه ی بزرگ شدن یا گسترده تر شدن بازه ی مخاطبین اینجا نمی شود درد دل کرد.

یا اگر درددلی باشد گاهی آدمی پیدا می شود که بگوید چرا اینجا نوشتی؟ اصلا چرا نوشتی!

 

این می شود که این جا کارایی سابقش را ندارد.

و کاغذ هم را هم به خاطر ترسم... کاغذ را اگر نگهداری به هوای خصوصی تر بودنش راحت می نویسی ولی به واسطه ی فیزیکش امکان دسترسی سایرین را دارد. به خاطر همین که نمی دانم بعد من چه کسی این ها را میخواند در آخرین تعویض خانه مان 3-4 تا سررسید دوران راهنمایی و دبیرستانم را ریختم دور.

با چه خون دل خوردنی.

آخر ماجرا اینکه حالا مدتی ست دلگیر که میشوم جایی نیست برای نوشتن. 

خودم می مانم و حرفهایم. هر وقت شب و روز که باشد.

پ.ن: یادش بخیر سالهای 82 تا 84 بیست و خرده ای نفر آدم بودیم که می نوشتیم و میخواندیم نوشته های هم را. دیشب که فکر کردم دیدم کمتر کسی از آن جمع ایران مانده و هنوز اهل نوشتن است.

   + مائده ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
    پيام هاي ديگران ()