عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

برای فاطمه.ص

فاطمه

فاطمه ی خوبم

شاید یادت نباشد (مثل خاطره ی دیگری که برات گفتم و یادت نبود)

-باید اعتراف کنم که همه خاطراتمان حتی از همان اول راهنمایی برایم زنده اند-

محرم بود. پیش دانشگاهی بودیم. روز قبل تاسوعا. مثل امروزی

توی کلاس با بچه ها درباره ی جلسات صبح آقای پناهیان حرف می زدیم. نمی دانم چه گفتیم که همه خندیدیم. ساجده مثل همیشه مراقب خندیدنش بود. حتی توی جمع خودمان.

تو ولی نخندیدی. حتی لبخند هم نزدی.

من سرخوش و بی خبر بهت گفتم فاطمه چرا ناراحتی. جواب ندادی. اصرار که کردم گفتی چطور می شود ناراحت نبود. فردا تاسوعاست.

حالا من 8 سال است که روز قبل تاسوعا یاد حرف تو می افتم. 

فاطمه ی خوبم. شاید برای اولین بار از دیشب حسی شبیه -و بسیار کمتر از- حس تو را تجربه کردم.

فاطمه دیشب آقای پناهیان گفت علی اکبر ظهر به بعد عاشورا میدان رفت. بیایید از صبح تا ظهر عاشورا دعا کنیم خدا این پسر را برای پدرش نگه دارد. 

فاطمه شاید تو نفهمی ولی ناراحتم برای ظهر عاشورا. کاش امسال اتفاقات سالهای قبل تکرار نشود.

تو هم بیا دعا کنیم.

   + مائده ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳
    پيام هاي ديگران ()