عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

حافظه ی صبحگاهی

بعد نماز صبح ایمیل ها و پیغامها رو چک کردم. نتیجه ش این بود که من ساعت 12 خوابم برده. و از اون به بعد رو ندیدم. بازم خوابیدم.

صبح که بیدار شدم چند لحظه فکر کردم. دیشب چی شد؟ آخرین نتیجه ی فکرام چی بود؟ موضوع فکرم؟

یادم اومده بود. باید محکم و سنگین ادامه می دادم. جوری که خودم راضی بشم حداقل. از چی؟ از اینکه سر حرفم وایسادم.

یک ساعت بعد داشتم صبحانه می خوردم. یهو فکرام قاطی شد. پاشدم. ولی یاد تصمیم صبحم افتادم. نشستم و بقیه نون پنیر گردو رو با چایی شیرین خوردم و تکرار مهمان مامان رو از شبکه آزمایشی نمایش دیدم!

   + مائده ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()