عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

این هم گذشت!

دور، دور توست.

قرار گذاشته بودم با تو. ولی باز کاری که خواستی کردی.

بی شک به مصلحتی که نمی گذاری بفهمم. آخرین بار که فهمیدم 7-8 سال پیش بود. آرزوی یک عمرم را به باد دادی. حالا هم آرزوی 5-6 سالم را.

گاهی می ترسم دعا کنم. گاهی دلسرد می شوم می گویم تو که هر کاری خواستی می کنی من دیگر چه بگویم! راستش را بخواهی گاهی دلخوشیم به دعا کردن را از دست می دهم و خودم را می زنم به کوچه ی چپ که نخ های عروسک دست اوست بگذار برقصانت!

 جالب ترین اینکه در همین گیر و دار تاختن تو، خبر می دهند که به جز قرار معهود زیارتت، بار دومی هم همین امسال در کار خواهد بود!

خودت می دانی که راهبر تویی! و ما تسلیم!

پ.ن: من امروز خوابیدم، خندیدم، خرید کردم، فیلم دیدم! و کسی نفهمید در من چه می گذرد در 5 آبان 90.

   + مائده ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٥
    پيام هاي ديگران ()