عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

يک روز

 پست زدن به شيوه ی عارفه:

صبح از خانه در می آیی.می بینی انگار چیزی را جا گذاشته ای.می ایستی می گردی می بینی نه انگار همه چیز هست.خب راه می افتی.توی راه باز فکر می کنی که این چیز چیه که جا مانده و نمانده.همین طور که می ری احساس می کنی که اطلاعات از مغزت پرواز می کنند. می روی .شلوغی اتوبوس و قطار هم بر همه ی عوامل اضافه می شود. سعی می کنی جلوی این حالت را بگیری. چیزی زیر لب بگویی. راستی ذکر امروز چه بود؟ یا قاضی الحاجات ولی این هم انگار تمرکز می خواهد برای تکرارش. یک گمشده ی مجهول الهویه چه عجیب ذهنت را اشغال کرده. می روی بانک. چقدر شلوغ است و آن همهمه راهیست برای فکر کردن.

می رسی دانشکده. آه باز هم اینجا . فشار و سنگینی این محیط هم بر همه چیز اضافه می شود. دنبال بچه ها می گردی. ساعت 5/10 باید با هم بروید شرکت. خب پوستر را تحویل می دهی . یکسری کلمه, بی اصطکاک به گوشت می خورند و تو هنوز دنبال همان گمشده ای. می روید و برمی گردید. این ازدیاد فرار اطلاعات آتشی به جانت زده. احساس می کنی دارند عقایدت را هم می دزدند.

می آیید. توی دفتر در یک مکالمه شنونده می شنوی. گاه نمی فهمی چند جمله ای را .از بس به آن گمشده فکر کرده ای خودت هم داری گم می شوی و بعد که حواست جمع می شود یک جمله فقط یک جمله همه چیز را خراب می کند. دیگر نمی توانی بایستی . می روی. کتفت درد گرفته. پاهایت شل می شود. مثل یخ سرد می شوی. کار به آب قند می کشد .صورتت گر گرفته. خواب رفته. بعد کم کم آرام می شوی.

حالا سرت هم درد می کند. مشوش شده ای. و بعد هم جلسه. ساعت حدود 5 است. می ترسی وسط راه انرژی کم بیاوری. آژانس می گیری و می آیی.

می ایی خانه . می خوابی. چون نه خودت و نه هیچ چیز دیگری را نمی توانی تحمل کنی. و چه خوابی. در خواب می فهمی خوابی. احساس می کنی داری خفه می شوی ولی نمی توانی بیدار شوی. زنگ تلفن به کمکت می آید. منتظر این تلفن بوده ای ولی حالا جز چند جمله ی چرند حرفی نمی زنی. می خواهی دوباره بخوابی . قلبت درد گرفته. چند ثانیه می گذرد تا بتوانی بنشینی. خوب می شوی. ولی هنوز پریشانی و دنبال ان گمشده ی مجهول الهویه .

حالا می خوابی . تا بعد شب که از نیمه گذشت برخیزی ولی باید یادت بماند که در مهتاب نگاه نکنی. باز همه جا سخت است و تو سرگردان به دنبال گمشده ات.

(راستی به يک سوال جواب نمی دهم. آن هم اينکه اين جمله چه بود! )

   + مائده ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()