عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

راستی! اين اتاق ۲۰ متری محل پادشاهی من نيست. اتاقيست برای زندگی و آرامش. عجيب دوستش دارم. وقتی درش را می بندم و تنها در آن می نشينم احساس امنيت می کنم.(شيرين است اين حس!) شايد باور نکنيد ولی برايم مثل خانه است!

اين قسمت هم ادامه ی پست قبلی است که نمی دانم چرا نمی آيد. اينجا  می گذارمش:

 و ياد مي کنم از بابا بزرگ اردو دکتر جوانمرد, مسئول همواره خاضع اردو, دکتر صداقت, مسئول پر جذبه ي عمليات اردو, آقاي محمدي که يک وصيت داشت هر چه سريعتر سوار اتوبوسها شويد! و مسئول با سياست خواهران:محدثه و فرمانده ي مودب نيمچه گروهان ما , دکتر مادر شاهي که احتمالاً  اگر مي خواست اسير بگيرد, مي گفت: لطفاً بياين اسير شين! و تنديس فداکاري که مسئول اتوبوس بود که اگر اشتباه نکنم:آقاي قاسمي و مهمتر از همه مسئول فرهنگي اتوبوس خودمان و دوست ديرينم: نگار که از دوکوهه به مهران رفت و از مهران هم به کربلا. خدا کند دعايم کند.

   + مائده ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()