عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

دریک قدمی بیست و پنج سالگی

١.بارون امشب غوغا بود!

٢.من روز خوبی داشتم هر چند پرکار و پر استرس به طوری که از ساعت ٧ سردرد دیوانه م کرده ولی دلم نخواست بخوابم که روز خوبم کوتاه باشه.

 

٣.آخر هفته با دوس جون میریم عروسی زینب!
به زینب: همون جوری که مهدی رو گول میزدی گفتی توتو نگاه کن اونجا! سرم رو که برگردوندم تو هم دوتایی شده بودی! نمی دونم چرا یاد روز اولی می افتم که اومدی دانشکده! دو هفته از سال گذشته بود و وقتی توی جواب سوالم گفتی روشنگر درس خوندم دوستی عجیب ما شکل گرفت! عبارتی بهتر از چیزی که توی مقدمه پایان نامه م نوشتم و گفتم ندارم که: "رفیق بی گاه" من هم عروس شد!

 

۴. کنسرت رضا یزدانی نمیریم!

 

۵. امسال اولین سالیه که اومدن عید با وجود وقفه ای که توی کارهام میندازه از امدنش راضیم! لازم بود! الان دیگه لازم بود!

 

۶. من امسال خونه تکونی نداشتم! هر چند کلا یه دستی به سر و گوش وسایلم کشیده شد! خونه هنوز برام تازه س!

 

٧. دیروز به این نتیجه رسیدم اون فرایند مائده زدگی مورد بحث در خود من از کلاس سوم دبستان به خاطر معلمی به نام خانم ابوسعیدی کلید خورد و کلاس پنجم دبستان شکوفا شد! و بعد از اون خودم بسطش دادم! ( این شماره مخاطب خاص دارد.)

 

٨. خبرت بدهم من فردا بیست و پنج ساله خواهم شد‌! ( هر چند خودت امشب زودتر پرسیدی: یعنی فردا یه سال بزرگ میشی؟)

 

٩. ده سال پیش پشت میز دوم کنار پنجره کلاس دوم ب توی طبقه ی دوم روشنگر کنار دفتر مشاوره ی دوم وسوم پیش خودم گفتم ده سال دیگه دنیا چه شکلیه و عمرا تصور نمی کردم این شکلی باشه که الان! ولی الان جدا می گم شکر! (نیاین الان کامنت بذارین که ده سال پیش کلاس دوم نبودی! چرا من ده سال پیش ١۵ سالم بود ولی کلاس دوم بودم! خب من ١۶ سالگی دیپلم گرفتم!)

 

١٠. اگر پست شب عیدی در کار نبود باید بگویم شال ٨٩ برای من سال متفاوت دیدن و متفاوت بودن و کمی هم خودسازی بود! نه از لحاظ دینی. جنبه ی زندگی رو یاد گرفتن داشت! اگر وقت شد چیزهایی خواهم نوشت!

 

 

 

 

   + مائده ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()