عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اسفند خاکستری

نبوده ی نیامدنی گفته بودم برای آمدنت روز شماری می کنم. گفته بودم؟

گفته بودم برای آمدنت قاصدک بارانی به پا خواهم کرد وصف ناشدنی. گفته بودم؟

گفته بودم زمین و زمان را ریسه می بندم و نورباران می کنم. گفته بودم؟

آن قدر نیامدی که نیش کنایه، زخم حرف مردم، دویدن عقربه ها، همه با هم متحد شدند و دست بر زانو گذاشتند تا از پا بیفتم.به خاک و خونم کشیدند و داغ ندیدنت را بر دلم گذاشتند و آتشم زدند.

حالا خاکسترم را دارند به باد می دهند.

می خواهم آرزویی کنم ولی آن قدر در تمام این مدت سطرهای آرزو و قاصدک های امید و ستاره های ای کاش را صدا زده ام که جوابی به من نمی دهند. دستم به سطری نمی خورد. قاصدکی در آسمان نیست و ستاره ای برای چیدن ندارم.
ولی باز آرزو می کنم که اگر نسیمی غباری از خاکسترم بر دوشت نشاند ندانسته نتکانی اش که همان ذره لا اقل به وصالی برسد به جای من!

 

   + مائده ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()