عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

سلام. من اومدم.

 اردوي خوبي بود.( مگر مي شود بد باشد؟ ) من يکبار ديگر هم جنوب رفته بودم. ولي اين بار ....

   غروب شلمچه, شب اروند و خروش آب, گودال شهداي بوشهر در ممنطقه ي فتح المبين, نمازهاي جماعت مسجد خرمشهر, ويرانه هاي دوکوهه, حسينيه ي شهيد همت, زمين صبحگاه و حديث حفظ کردن هاي در حال دويدن در آن, رزم شبانه و فريادهاي حاج فاضل و منور ها و دويدن ها و زمين خوردن ها و فرو رفتن در آب, طلائيه و سه راه شهادت, فکه و مقتل شهيد آويني    و   دهلاويه و شهيد چمران...چمران...چمران... دعا کنيد او ديگر جوابم را بدهد.

و خدا رحمت آورد بر آقاي مصطفوي.حکمت مي گفت در کلامش. جمله جمله اش را تفکر جايز بود.3 جمله يادگار در خاطر از اين بزرگوار. اولي از خودش و دو تاي بعدي از دو نويسنده:

1. مثل کرگدن تنها سفر کن.نگار پرسيد: فايده اش چيست؟ خواستم فرياد بزنم غربت را

 مي فهمي ولي باز هم مثل هميشه هيچ نگفتم الا لبخند. مي داني! نه اينکه در حضر , تنهايي, غربت را به دل نفهماند, نه! غربت سفر دل را بيشتر مي سوزاند و اين را من فهميدم.

2. اين يکي را از قول دکتر شريعتي مي گفت:زندگي چيست؟ نان , ايمان , فرهنگ , آزادي , دوست داشتن. ( ترتيب مهم است. ) و مي گفت: همه ي اينها عدالت است.

3. و اين يکي را از يک نويسنده ي خارجي نقل مي کرد: بچه ها شوخي شوخي سنگ مي زدند ولي قورباغه ها جدي جدي مي مردند.

اين يکي تنم را لرزاند. راستي چند بار من سنگ زده ام به قورباغه هاي اطرافم؟

   + مائده ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()