عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

بغض لازم

همون قدر که 82 سال شروع شدن اتفاقای خوب بود برای من
برای اون سال شروع شدن بدترین ها بود

.
.
.
حرفاشو که زد وسطش چند قطره هم گریه کرد.
بغض خفم کرده بود.
دستام زیر چونه م بود. مثلا دارم گوش می دم
بدون هیچ ابراز تاسفی.
تاسف خوردن فایده ای نداشت
زندگیش به قول خودش خراب شده بود دیگه

توی ماشین هر چی بغضم می خواست بشکنه نذاشتم
خواستم یه کم دردش بمونه روی دلم
لازمم بود

   + مائده ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۳
    پيام هاي ديگران ()