عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خیابان حسرت

یعنی جدا نمی شود یه کم دیر تصمیم گرفت؟

نه حالا مثل اون کسی که نوشته بود صد روز

10 روز

نمی شود؟


*پ.ن 1: انسی جات خالی که فحشم بدهی که چرا همیشه توی سرعت زندگی دارم می دوم و کلافه ام!

*پ.ن 2: توی گودر خواندم یکی تهرانش را تعریف کرده بود و از دوستان رفته نوشته بود.
دوستان کمم حالا یکی یکی می روند.تهران برای من این روزها جاییست که دوستانی در آن ندارم که سر و ته مسیر روزهای درسمان را با هم  پیاده برویم!رفته اند همه!


*پ.ن 3 : چند وقتی ست که راه رفتن توی خیابان ها برای رها شدن از افکار به کارم نمی آید. این قدر اتفاق در آن مسیرها افتاده که در هر خیابانی که پیاده رفتن تویش را دوست داشتم، خاطره ها از سراسر خیابان می دوند، بهم می رسند و یادم می آورند ایام خوشی داشتیم!و بعد حسرت...

بزرگترین مشکلاتم هم توی پیاده روی بلوار کشاورز و کریم خان تا هفت تیر است (هر جایی که همه با هم جا می شدیم توی یک ردیف توی پیاده رو). بعدش امیرآیاد و  ولیعصر و دست آخر سعادت آباد. حتی تر گاهی طرفای حسن آباد و بیمارستان سینا.

امشب توی یادگار امام هم حتی سوار ماشین این حالت پیش آمد.


 

 

   + مائده ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٠
    پيام هاي ديگران ()