عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

برای زینب که خوشبخت ترین عروس این روزهای زندگی من است

یک سال شد

با تلفن های زینب یادم آمد

پارسال این موقع، من و زینب و بابا داشتیم بسته های پذیرایی رو آماده می کردیم

ناهار کوفته تبریزی خوردیم و بعدش هم دسر مخصوص مامان

یک بار دیگر با هم تمرین کردیم

زینب را گذاشتم خانه شان و رفتم سرکار

برگشتم حدود ١٠ بود

خواب

و برعکس همیشه خوابی کامل و بدون بیدار شدن

و درست ٨ آذر ٨٨ من و زینب قسم خوردیم که حق بیمارانمان را ناحق نکنیم.

زینب پارسال این موقع فکر دفاع و راحت شدن از شر پایان نامه بود -مثل من- و امسال فکر چیدن خانه و گرفتن سالن برای عروسی.

زینب چه خوب که تو یادت بود و من را که بین کارهام غرق شده بودم بیرون کشیدی که دختر بیا یک ساله شدیم.



 

   + مائده ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()