عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

درد مبروک من

یادم هست وقتی میم ازدواج کرد برای عین خیلی سخت بود!وقتی دیدم سختی اش را به خودم گفتم هیچ وقت به کسی این قدر نزدیک نمی شوم که ازدواجش اذیتم کند. چون حس خوبی نیست . دوستت خوشحاله و تو ناراحتی.

تمام سعیم را کردم. ولی امروز که ز خبر عقدش را داد، دلم گرفت! من اینقدر بهش نزدیک شده بودم و نفهمیده بودم!

هر چقدر تلاش کردم و کردند که ناراحت نباشم، غم عمیق خاصی آمد و جایگیر شد!

عزیز دلم مبارکت باشد هر چقدر که من هم دلم گرفته باشد، خوشبخت شوی!


* این آبان قرار بر زخم زدن دارد. هر شب به بهانه ای...

   + مائده ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
    پيام هاي ديگران ()