عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

پهن است سفره ای به درازای آسمان* *

عیدالرضاست و من تمام زندگی این روزهایم بند بندش گره خورده به مسلمانی!

حالا که قرار بر امان گرفتن است و ضمانت، من آمده ام بگویم کرامت را در حقم تمام کنید. انگار که بخواهم بگویم من همانم که شما حجت مسلمانی من هستید پس باز هم مسئولیتم را این روزها بپذیرید که من یقین دارم به لطف در راه!

معجزه های زندگی من به پنجره فولاد صحن انقلاب گره خوردن آقا! دستمو مثل هر دفعه دراز کردم.سرم رو مثل هر دفعه تکیه دادم به همون ستون. گردنمو کج کردم و خیره و با شرم به گنبد دارم نگاه می کنم. داره می لرزه...پرده ی اشک...

* و اسئلک یقین المتوکلین علیک....و توکل المومنین علیک...و انت ثقتی و رجایی فی الامور کلها، فاقض لی بخیرها عاقبه....(دعای آخر صحیفه)

* *مصراعی از مجتبی احمدی

   + مائده ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٦
    پيام هاي ديگران ()