عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اولین باران تند پاییزی

این خانه ی جدید در همین دو ماه اول کلی شبهای خاطره انگیز داشته!

از آن خاطره هایی که تا آخر عمر رفرنس می شوند و آدم هی یادشان می افتد!

(الان بارون داشت می خورد به ال سی دی لب تاب)

و امشب یکی از آن شبهاست!

من دیگر نیازی به بالکن ندارم! اتاق رو به خیابانی که یک طرفش فقط پنجره است. از این پنجره های لبه دار، و پرده ی حضیری که زودی می دهمش بالا و می نشینم لب پنجره و خیس می شوم!


من عاشق این پنجره ام و شبهایی که بازش کرده ام تا نفس بکشم و زندگی رو نفس نفس ببرم توی ریه هایم

   + مائده ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
    پيام هاي ديگران ()