عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

مهر شده!

یهویی بی هیچ دلیلی دلم خواست ساعت ٧ و نیم صبح کلاس داشته باشم! حتی فکر کن کلاس تشخیص بیماریهای دهان و دندان!


دلم خواست ساعت ١١:٣٠ وقتی دارم قالب آلژیناتی می گیرم چراغای یونیتارو خاموش کنن بگن بخش تا ساعت ١ تعطیله. پاشین!


دلم خواست بیایم چای سازمون رو روشن کنیم. از توی فایل های اتاقمون کاکائو تلخ دربیاریم، تو اون لیوانای یه بار مصرف چایی بریزیم و هر کدوم غر بزنیم که مریضامون یا استادامون چه بلایی سرمون آوردن و بعد علیرضا برگرده بگه تو هم با اون بابات (به یکی از استادا می گفتیم بابای من )!


دلم خواست این بحث رو دوباره راه بندازیم که استادا جدا چقدر بهمون یاد می دن و ما چقدر کوتاهی می کنیم تو درس خوندن و یهو انسیه و مریم برگردن ۴ تا بارم کنن که تو همه ش طرف استادا رو می گیری!


دلم خواست اون استاده شاهکارمون بیاد رد شه و ما همه باهم به مریم نگاه کنیم و سراغ کتابشو بگیریم!


دلم خواست جا کم بیاد و عین صف شیر پشت هم توی اتاقمون ردیف شیم! و به هم تیکه بندازیم تا پیک موتوری رستوران توی بلوار ناهارمون رو بیاره و براش دست بزنیم و بهش چایی بدیم.


دلم خواست رئیس دانشکده مون از جلوی اتاقمون رد شه و موقع ناهار خوردن یه گله آدم بهمون تیکه بندازه و ما بخندیم و به روی خودمون نیاریم که دانشکده سلف داره و هر جایی ناهار نمی خورن!


دلم خواست آقای امامی بیاد بگه باز شماها مهمنی گرفتین؟! و از خاطرات جبهه و بیمارستان بگه.


دلم خواست بچه های شورای صنفی بیان غر بزنن که جلسه داریم و توی اتاق بغل ما ان قدر شلوغ نکنین. و بیشتر شلوغ کنیم و بعد همه با هم بخندیم.


دلم خواست ٨تایی جوری توی پیاده روی بلوار راه بریم که کسی نتونه رد بشه از کنارمون.


دلم خواست با همون پراید سفید قراضه من بریم آسایشگاه و شاه حسین برامون شعر بخونه و توی آلاچیق همه با هم بزنیم زیر آواز. و دست آخر مجبور شیم هر کی اومد طرفمون رو یه معاینه بکنیم. و پلیس تو میدون کاج نگهمون داره که دیگه ٧ تایی سوار پراید نشیم!


دلم خواست بریم پارک ساعی،چایی مزخرف بخوریم. دنبال هم کنیم، رو سر هم آب بریزیم و قهر کنیم و دوباره تا میدون توحید برگردیم.


دلم خواست سرکلاس ای ان تی اون قدر شلوغ کنیم که استادش بگه شما سه تا پاشین بیاین جلو! باز جلسه بعد روی زمین ته آمفی تئاتر بخوابیم و حاضری بخوریم.


دلم خواست پاشیم بریم شرکت شهر سالم، کلی توضیح بدیم طرحمونو بعد بگن خب طرحتونو بدین به ما برین!


دلم خواست دوباره توی شهرداری ناحیه ٣ منطقه ۶ جلسه داشته باشیم با همون خانومه که توی گلدون میزش هر چی پیدا میشد!


دلم خواست بریم توی اتاق رئیس دانشکده جلوی چشم استادمون زیرآبشو بزنیم و در کمال تعجب منشی رئیس روزنامه اتاقشو ورداریم بی اجازه و بریم!


دلم خواست بوفه که تعطیل شد بریم آبدار خونه طبقه اداری، واسه خودمون چایی بریزیم و حرص کارمندا رو دربیاریم!


دلم خواست با بچه ها بریم برای مرکز تحقیقات میز و صندلی بخریم!


دلم خواست تو جلسه شورای فرهنگی دانشگاه، این قدر نامه بنویسیم برای همدیگه که صدای رئیس دانشگاه دربیاد! یهویی همه با هم بزنیم زیر خنده و شاکی بشه!


دلم خواست بعد همایش علمی، بریم مشهد و کل هتل رضویه رو به هم بریزیم. بعدم بریم پیتزا فروشی خیابون امام رضا و معاون فرهنگی دانشکده رو مجبور کنیم بهمون شام بده!


دلم خواست بریم مدرسه های اطراف کهریزک و دندونای همه بچه هاشونو وقتی برق رفته با نور موبایل معاینه کنیم.

 

دلم خواست بعد یه دعوای حسابی با پسرای سال بالایی، و توبیخ شدن از طرف رئیس دانشگاه و تهدید شدن به اخراج، یه همایش با یه تیم دخترونه برگزار کنیم و بعدش خبرش رو از توی سایت یکی از دانشگاهای آمریکا دربیاریم و بزنیم روی برد مرکز تحقیقات!

دلم خواست همه شیطنتای این چند سالو تکرار کنم!

 

   + مائده ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()