عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

پرتقال فروشه کو؟

گاهی "آدم"ی در زندگی فردی پیدا می شود که اتفاقا برای ماندنش و حتی ورودش خود آن فرد کلی تلاش کرده و درست آن زمان که هر دو فکر کرده اند که اول با هم خوب ماندن است، برای فرد موقعیتی پیدا شده برای نبودن - تو فرض کن ابدی -* و فرد مختصر تلاشی برای بودن انجام داده و نهایتا خودش را تسلیم نبودن کرده و در لحظه ی آخر "آدم" او را نجات داده. وقتی دوره نقاهت فرد تمام شده، آدم می آید و از جایگاهش سوال می کند و اینکه بودنش چرا تاثیری بر حس زندگی خواهی فرد نگذاشته.

و شاید تنها جوابی که می گیرد سکوت فرد باشد. و فرد می داند که خودش هم نمی داند چرا برای بودن نجنگیده. ولی می داند با همه ی شک "آدم" کسی جز "آدم" در زندگیش ندارد برای در کنار هم ماندن!


* فرد قبلا به نبودن اندیشیده است! البته قبل از ورود "آدم" به زندگیش و همیشه علتی برای جنگیدن نداشته.

   + مائده ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳٠
    پيام هاي ديگران ()