عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

ماه و پلنگ

یهو دلم تنگ شد برای نمایشنامه ماه و پلنگ!

برای شنیدنش موقع خواب

برای تعجب خنده دار پسرخالم که من موقع خواب تو سن ٢١ سالگی دارم قصه گوش می دم!

برای همون شمالی که خیلی خوش گذشت!

برای همون شمالی که فقط با شنیدن ماه و پلنگ طی نشد! با نوشتن تکست های شبهای فیروزه ای گذشت!

دلم یهو برای اون تیکه ی ماه و پلنگ تنگ شد که خواب و ماه حرف می زدن!

این چیه که مثه بغض تو دلم میشکنه؟

این چیه که مثه اشک چشممو می سوزونه؟

این چیه که مثه درد تو دلم می جوشه؟

.

.

.چرا تو این همه غم توی نگاهت داری؟

... تو کی هستی؟

یه پلنگ!‌

با یه جفت چشم قشنگ!

تن من می لرزه.

تن تو؟

دل من می لرزه.

دل تو؟

تن من، دل من می لرزه!

من نمی فهمم به خدا ....اما خیلی دوست دارم حرف بزنی

حرفای غمگین بزنی!

.

.

.

بگو من گوش می کنم!

تو کی هستی؟

من! ماه

گیس دارم قد کمند!

از کند بلندتر

از شبق مشکی تر

.

.

. شب تاریک تو چشم تو راهشو گم می کنه

چشم داری

چشمای مست

.

.

.

چه قشنگ حرف می زنی

.

.


.

آخه من اون بالاها تو آسمون

صدهزار ساله که دارم بی دلیل راه می رم


 

   + مائده ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٧
    پيام هاي ديگران ()