عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

فرصت آشتی

دوستی از اول دوره راهنمایی تا آخر دبیرستان داشتم که یک سالی هم همکار بودیم در کسوت معلمی در دوره دانشجویی!

دختری عجیب مهربان و فداکار.خیلی حواسش به همه بود.

یک گروه ١٠ -١٢ نفری بودیم توی مدرسه که به هم می خوردیم از خیلی نظر ها و این دختر توی ریاضی های این گروه تک بود.

کار کسی اگر روی زمین می ماند بی سر و صدا تمامش می کرد.

نه فقط ماه رمضان که همیشه ی ایام قرآن کوچکی همراه داشت و اگر دیر می آمدند دنبالش همان جا در ورودی مدرسه می نشست و فارغ از همه شیطنت ها قرآنش را می خواند. کم کم داشت فرهنگ می شد این کارش!

هر بار ختم قرآنش را هم به نیتی انجام می داد و یا آخر تقدیم به کسی می کرد.

این روزها که قرار است قرآن بخوانیم و به امید خدا ختمش کنیم، یاد صدیقه می افتم که دو هفته پیش خداحافظی کرد با آقای همسر مربوطه از ایران رفت.

فرصت آشتی من با قرآن رمضانهاست که همیشه با خاطره صدیقه جریان دارد.

   + مائده ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۱
    پيام هاي ديگران ()