عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

به بهانه ي ستون آزاد

 

 

   آه ! دلم گرفت از اين انتخابات!!

   صبر کن . بد فکر نکني ها!

     بار اول که اين جمله را گفتم متهم شدم به اينکه آرمانم را گم کرده ام . هدفم را زير پا گذاشته ام . متهم شدم که انقلاب را و رهبرم را تنها گذاشته ام.

    ولي باور کن چنين نيست. تو ديگر مرا متهم نکن .بگذار حرفم را بگويم.يا تو را قانع مي کنم يا تو مرا قانع کن.

     قبل از انتخابات نگران بودم که اين بار مردم کنار بکشند, وقتي مي بينند که عده اي آگاهانه يا جاهلانه از پشت به اين انقلاب,  به رهبرش و شهدايش خنجر مي زنند.آن موقع هم دلم مي گرفت.

   ولي باورت نمي شود .آن جمعه اي که انتخابات بارها تمديد شد, از شادي نمي دانستم چه کنم . مي خنديدم و خدا را شکر مي کردم که حداقل دهان بيگانگان و مخالفان داخلي بسته شد .

   ولي مي خواهي بداني که چرا دوباره دلم گرفت؟

   وقتي نتايج را اعلام مي کردند , دلم مي گرفت که چرا بايد افرادي که تخصصي ندارند, راي بياورند و کار کشته ها, نه!

   دلم مي گرفت که آخر چه مجلسي مي شود اين مجلس هفتم , که يک کارشناس شيمي , يک استاد تربيت بدني , يک دندان پزشک , يک استاد فلسفه , يک ... بي هيچ تجربه ي قبلي و فقط به خاطر بودن اسمشان در يک ليست , به مجلس بروند.

   دلم مي گرفت وقتي مي ديدم که جامعه حالت عادي ندارد که چنين راي مي دهد.

   دلم مي گرفت وقتي مي ديدم افراد با صلاحيت به جاي آنکه راي بالا بياورند, در رده هاي مياني بودند.

   و بعد بيشتر دلم گرفت که در مجلس نماينده اي انتخابات را مغشوش مي خواند و اهانت مي کرد به مردم و نمايندگان مجلس بعدي!

   و حتي دلم گرفت که اين چنين مردم را دلسرد مي کنند و بي اعتماد , وقتي خود در وظيفه شان کوتاهي کرده اند.

               حالا تو بگو من آرمانم را گم کرده ام؟

راستی دارم دنبال یک اسم جدید می گردم هر چند می دانم شرط را

نمی بازم.اين بار باران می بازد شرط را.

 

   + مائده ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()