عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

یهو دلم خواست . . .

این روزا گاهی یه تصویری از گذشته یا تصویری از آینده های خنده داری که فقط گاهی فکر کردم بهشان یادم میآید!

مثل اون هفته ای که یهو دلم خواست اّب از موهام بچکه قطره قطره و کاغذ مسئله فیزیکی رو که حل می کنم خیس کنه!! من ۶ ساله که هیچ مسئله ی فیزیکی حل نکردم! درست بعد از تموم شدن فیزیک پزشکی! ترم ٢

یا امروز که یهو دلم خواست برم یه طبقه کلکسیون عروسکای داخل تخم مرغ شانسی کیندر رو با علم به اینکه مال من نیستن، مرتب بچینم و ذوق کنم از کامل بودن مجموعه هاش!!


همه جای این ها ربطی به فیزیک دارد و اتفاقا همان کتاب فیزیک هالیدی قرمز و مشکی؛ که حالا دست برادر یکی از دوستامه! دلم برای جامدادی استوانه ایم تنگ شد که پر روان نویس بود یه وقتی! برای پیزی که بش می گفتیم پاکت میوه!

پ.ن: کلاس اول دبیرستان ١۴ ساله بودم. با بغل دستیم فکر کردیم ١٠ سال دیگه چقدر دوره! و خندیدیم به ٢۴ ساله شدن! حالا خاطرات اون سالها میاد سراغم! اون موقع تصور این روزها....

   + مائده ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()