عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

"در من ناشکیبایی هایی هست و راه هایی که باید آنها را به اتمام برسانم."*

 

ترس را و دلهره را می شود بی آنکه فهمید چقدر انرژی می گیرند از آدم، به دوش کشید!

این روزها می شود راه رفت و راه رفت و فکر کرد!

این روزها می شود با ضرباهنگی تکراری ساعتها را گذراند!

این روزها می شود هی ندانست و هی ندانست و هی ندانست!

این روزها "باید برای رسیدن به دور دست ها از نزدیکی ها گذشت".*

این روزها حس خیابان گردی ام گل کرده باز! دوست دارم ساعتها پیاده بروم! بعد شب که برسم خانه ، کف پاهایم ذق ذق کند و خوابم ببرد و صبح که بیدار می شوم درد شیرینی تمام پاهایم را پر کند و یادم بیاورد دیشب چند هزار قدم برداشته ام و باز همان جایی هستم که بودم.

 

پ.ن:" تابستان هم مثل عشق یا مثل دوره کودکی، یک مشکل حقیقی ست! " *

 

*زن آینده//کریستین بوبن

 

   + مائده ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
    پيام هاي ديگران ()