عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

شده  تا به حال صحنه ی خاصی هی بیاید در نظرت و تو ندانی چرا؟

بعد هی فکر کنی که چرا این روز خاص، این صحنه ی خاص؟

بعد یادت بیاید چرا دوست داری این صحنه را و کیفور شوی؟

کیفور شدنش به همه حس مرموز یادآوریش می ارزد!

 

پ.ن: پشت چراغ قرمز به دخترک ٢-٣ ساله ای که در تاکسی بغلی روی پای پدرش بود، چشمک زدم! گرمش بود و کلافه شده بود و هی غر می زد! خواست چشمک مرا بی جواب نگذارد ؛همه اجزای صورتش را به هم ریخت و نتوانست چشمک بزند. کلی خندیدم و خودش هم که دید چشمکی در کار نخواهد بود خندید!

از دو روز پیش یاد قیافه اش که می افتم خنده ام می گیرد!

   + مائده ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳
    پيام هاي ديگران ()