عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

حال ما بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه هر روز کم کم مي خوريم

.

چشم بر هم مي نهد من نيستم

مي گشايد چشم من من نيستم

خود نمي دانم خدايا چيستم

يک نفر با من بگويد کيستم

.

من تو را مشغول مي کردم دلا

ياد آن افسانه کردي عاقبت

.

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد !

.

اي دل مجنون و از مجنون بتر

.

ديده از بهر تماشاست اگر بگذارند

.

شمع را بايد از اين خانه برون بردن و کشتن

.

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي .

.

حال از من بشنو اين افسانه را

داستان اين دل ديوانه را

.

خانه اي ويران تر از ويرانه ام

من حقيقت نيستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولي پروانه ام

باز مي گويم که من ديوانه ام

.

آه غير از من کسي ديوانه نيست

.

واي رسم شهرتان بيداد بود

.

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

.

من چه گويم زپريشاني حالم به شما

زلف آشفته ي دلدار مرا مي فهمد

.

بس کن اي دل نا بساماني بس است

 

 

 

   + مائده ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()