عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

بودن.....شدن....

یادمون دادن که اینجا زندگی رو سخت نگیریم

از غم ویرونی تو روزی صد دفعه نمیریم

...

خواب بود هر چی که دیدیم

باد بود هر چی شنفتیم

...

راستی چند وقته که رفتم

بی غم و غزل سرکار

...


پ.ن: بیدار شدم! یادم آمد! حالا هم همانم؛ ولی می دانم! این بار خوشحالم از این که هست! مثل قدیم عذاب وجدان ندارم! از آنچه بهش می گفتد و می گویند بی احساس!


   + مائده ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()