عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

دیدی قصه ما به انتها رسید!

من گاهی مجبورم به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانیست

چقدر ...

نباید کسی بفهمد دل و دست این خسته خراب

از خواب زندگی می لرزد.

باید تظاهر کنم حال خوب است

راحت ام، راضی ام، رها...

راهی نیست.

مجبورم!

باید به اعتماد آسوده سایه به آفتاب برگردم.


یوما آنا دا///سید علی صالحی

 

پ.ن: حال من یکی که خوب است! خیلی خوب! باور کن!

این قدر خوب که فردا با هم خوش و خرم برویم "آل" ببینیم و مثل قدیم تر ها دوتایی برویم بیرون و عین دبستانی ها یک گوشه بایستیم و اسمارتیزهایمان بریزد زمین و غش غش بخندیم!
دلم برای خل بازی درآوردن های دو نفریمان تنگ شده! برای اون جمله های معروفت! اینجا تهرونه لعنتی ...

بیا فردا،‌یادمان برود بیست و اندی سال از زندگیمان گذشته و دخترهایی به سن ما یک خانه را اداره می کنند! من دلم می خواهد دوتایی دوباره از ته بلوار فرحزادی تا خانه ما پیاده برویم و توی راه شکوفه بچینیم و انار نرسیده بو کنیم. پایه ای؟

   + مائده ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()