عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اینجا آغاز ماجراست: زندگی!*

١.گاهی آدم دلش می خواهد یا خودش عمق یک حسی را بفهمد یا یکی که حسی دارد عمق حسش کم شود!

گاهی آدم، آدم کارهای یک هویی نیست! من نیستم! یعنی در عموم زندگیم نیستم! شاید به تعداد انگشتان دست باشد بارهایی که به طور جدی و یک هویی عکس العمل سنگین داشته ام در زندگی! البته این عکس العمل گاهی یک سال طول کشیده! ولی نقطه شروعش بار زیادی داشته!

الان اصلن حس یک هویی ندارم! نمی خوام هم داشته باشم! فکرشم نکن! دلم نمی خواد! زوره؟؟؟

 

٢.یعنی هفته دیگه ما شماره می شویم؟؟

 

٣.باید ببینم کدام موجودات مرگ دسته جمعی دارند!

 

۴.نقش انسان سرطانی را بازی نکنید! اگر هم این کار را می کنیدمثل sara deever در فیلم سوییت نومبر این کار را بکنید! این توصیه هم از جانب یک دکتر است! هم از جانب یک دوست! هم از جانب یک .... به یک من! به یک تو! به یک او! به یک هر آدمی در دنیا!

.....انسان به تجربه زنده است.حتی گاهی تجربه های دلهره آور با آخر نامشخص! از آن دسته نامشخص هایی که فکر کردنش هم آدم را از پا می اندازد.این از پا انداختن در این جا لزوما واقعی ست! منظورم درست این است که داری راه می روی،بهش فکر می کنی .... و می افتی! ولی لذت زندگی به آزمودن همین تجربه است! کلا معتقدم موارد زیادی هست که تا خود آدم تجربه نکند چیزی نمی فهمد! هر چقدر به نظر احمقانه بیاید این عقیده!من سالهاست بر این مبنا زندگی می کنم.12 سال برای من می شود نصف عمرم و درست می شود مصداق سالها!

* فرهاد معروفی: "زندگی آغاز ماجراست."

 

 

 

   + مائده ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()