عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

دوم راهنمایی

   بدترین سالهای مدرسه رفتنم کلاس دوم راهنمایی و اول دبیرستان بود!

به مدد خیلی چیزها معلم ها! روزگار! کتاب ها!

ولی اگر الان بخواهم به زمانی برگردم به همین دو سال برمی گردم! فقط به خاطر آن سکوهای پشت حیاط که تنها می رفتم می نشستم رویشان و به ریش همه می خندیدم و گاهی به حال خودم گریه می کردم!

راهنمایی که بودم زنگ ناهار آنجا می رفتم و دبیرستان گاهی از کلاس ها جیم می زدم! بهترین بارش همان باری بود که کلاس ریاضی نرفتم! چقدر خوش گذشت! چقدر متنفر بودم از ریاضی!

حتی سال اخر که هیچ کلاسی را با ریاضی عوض نمی کردم ناراحت نبودم که یک زمانی از کلاس ریاضی جیم زده ام!

پ.ن: دنبال جای دنج می گشتم توی ذهنم! هیچ جایی جز پشت حیاط راهنمایی روشنگر یادم نیامد!به شرطی که خانم کریمی ای پیدا نشود که مچم را بگیرد!

پ.ن:

هما گفت : می دانی فرق من و تو در چیست؟
ایلیا گفت: ما فرق های زیادی با هم داریم.تو الان به کدامش می خواهی اشاره کنی؟
هما گفت: من بر اساس ایمانم زندگی می کنم تو بر اساس ادراکت.من به چیزی که دوست دارم دل می دهم.تو چیزی را که فکر می کنی دوست داری می بری زیر ذره بین تا تجزیه اش کنی و ترکیبش را به هم بزنی!
ایلیا گفت: واقعا منظورت این است که من فکر نمی کنم؟

 

مامور//علی موذنی

   + مائده ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()